خوابگاه- پاييز 78
روي تختم نشسته ام. سهيلا و ليلا گوشه اتاق نشسته اند و با هم حرف مي زنند. شيلا با معده دردش كلنجار مي رود. گلي و بانو و نسترن هم راجع به آينده و اين كه دلشان چه مي خواهد و احتمالاً چه
مي شود حرف مي زنند. به من مي گويند تو هم يك چيزي بگو. گفتم :" نميدونم. فقط دلم مي خواد الان ده سال ديگه بود. خيلي دلم مي خواد بدونم اون موقع زندگيم چه جوريه." و يك جوري اين را گفتم كه انگار مي دانم آينده روشن و دلچسبي خواهم داشت.
...
ولي الان ...

الان دقيقاً ده سال از آن روزها گذشته. اما امروز جايي نيستم كه انتظارش را داشتم. دنيا آنطوري كه انتظارش را داشتم نيست. امروز سي امين سال زندگيم را پشت سر مي گذارم بي اينكه هيچ اتفاق خاصي افتاده باشد. درسم تمام شد، سر كار رفتم، خانه اي دارم، روزگارم را مي گذرانم. ولي جاي يك چيزي خالي ست. يك جايي احساس خلأ دارم. جاي عشق خاليست. خيلي وقتها شبحش روي زندگي ام سايه انداخت. دلم تپيد، دستم لرزيد. اما خودش نبود. ولي باز هم اميدوار به آمدنش بودم و هنوز هم.
الان ديگر به سن و سالي رسيده ام كه در مايه گذاشتن از روزها و سالها خست به خرج مي دهم. اين روزها زياد با خودم گفتم كاش الان دو سال ديگر بود. اما اين بار نه براي اينكه بدانم آن موقع كجا هستم و زندگيم در چه حال؟ فقط براي اينكه از اين روزها فرار كرده باشم. فقط براي اينكه از شبحي كه يك سال سايه اش روي زندگيم بود و به تمام وجودم رخنه كرده فرار كنم. فقط براي اينكه مي دانم زمان شفا
مي بخشد. و البته خوب كه فكرش را مي كنم مي بينم براي اينكه هم هنوز اميد دارم كه :
" يه روزي
يه جايي
يه جوري
يه چيزي
يه كسي "
هنوز صبر دارم و منتظرم. هنوز هم ...
* عصر نوشت: از صبح تا به حال تلفن و ايميل و اس ام اس هاي تبريك مي گيرم. اما جاي تو خالي ست. خيلي. هرچه تبريكها بيشتر مي شوند بغضم هم سنگين تر مي شود. مي داني؟ انگار كه تا سال نگذرد و مناسبتها بي تو سر نشوند دلم باور نمي كند.
سالگشتگي ست اين؟




