روزهايمان سبز و سياه شده اند، از خيلي وقت پيش. و مدام هم سعي مي كنند سياهش را آنقدر زياد كنند تا سبز را بپوشاند و در خودش گم كند و هيچ نماند ازش. اما درياي سبز جاري ست و زير سياهيها نمي ماند.
طولاني ترين شب بدخوابيها هم گذشت.
يلدا، براي من اما تمام شبهاييست كه بي "او" به سر مي شود. سرد و طولاني ............
وبگردي بي هدفي داشتم. توي يكي از سايتها گشتي مي زدم. همينطور كه يك دستم زير چانه ام بود و دست ديگرم روي ماوس، لينك تمام خبرهايش را كليك كردم. چشمم روي خبري كه يك دقيقه قبلش آپ شده بود ماند. دستم از زير چانه ام افتاد. سرم ناخودآگاه جلو رفت.چشمهايم گرد شد. گمانم براي كسري از ثانيه قلبم از حركت ايستاد و كمي بعد شروع كرد به آنچنان تپيدن. هزار مي زد. چنان مي تپيد كه خودم هم صدايش را مي شنيدم. احساس مي كردم الان است كه قلبم را توي گلويم حس كنم. داغ شدم. كمي بعد يخ زدم. دستم روي ماوس مانده بود. سرم رو به جلو خم شده، روبه روي مانيتور ثابت شده بود. نمي دانم چقدر طول كشيد تا توانستم كمي به خودم بيايم. خودم را به سختي عقب كشيدم. به پشتي صندلي تكيه دادم. هنوز مبهوت بودم. يك چيزي مثل بغض را حس مي كردم. توي گلويم نبود اما. بيشتر مي شود گفت انگار توي دلم بود. نفسم سخت مي آمد و مي رفت. هضمش راحت نبود. حالم خوب نشد.
چنان حالي بر من رفت كه مدتهاي طولاني طولاني بود كه نداشتم چنين حالي، حتي وقتي تو را بي خبر از همه جا خيلي ناگهاني جلوي چشمهايم ديدم. چنان حالي بر من رفت كه باورم شد هنوز حس دارم. هنوز زنده ام.
روحت شاد
رضا يزداني براي من از "قناري" شروع شد. اسمي كه خودم به ترانه اش داه بودم. وجه تسميه ش هم همان جا بود كه مي گفت: " يكي از اون دو تا قناري بي صداست"... اسم جوادي ست؟ حالا هرچي. آن موقع نه اسم خودش را مي دانستم، نه اسم ترانه اش را. فقط مي دانستم يك مردي هست با يك صداي دورگه خش دار كه يك وقتي روي وبلاگ دلفين مي خواند. اولين بارهمان جا شنيدمش. و اين آغازعشق بازي من بود با "شمال". يك چيزي مثل "Dance me to the end of love" لئونارد كوهن كه شروع جادوي كوهن بود براي من.
"شمال" براي من ترانه ايست كه هزار بارهم كه گوشش بدهم براي بارهزارو يكم بازهم مثل باراول است. همان جادو، همان گيرايي، همان جذابيت، همان كشش،... وهمان درد. و به همان اندازه بار اول هم جانم را خش مي اندازند – و البته اين خش افتادن زياد بد نيست. شايد بشود گفت مثل درد خفيف دندان كه هي دوست داري جاي درد را فشار بدهي –
انگاري كه رضا آمده لحظه به لحظه يك رويا را برايم نقش مي زند، رنگ مي زند. از "خيالهاي محال" گرفته تا جاده هاي خيس واقعي، "تا شيشه باروني خيس اتوبوس"، تا جاي پا رو ماسه ها، تا كلبه ها، تا خلوتها، تا دلهره نگاهها...
تا گم شدن ... " تا گم شدن تو اون چشاي بي قرار... "
رضا براي من همان رفتن ها را مجسم مي كند، همان بالا رفتن ها، پايين آمدن ها، همان شب مه گرفته را، با بلالهايي كه به دندان كشيديم و چه چسبيد هم، همان چادر كوچك، همان آتش و كباب، همان شب سرد سرد سرد را كه هيچي جز يك بغل گرم گرمش نمي كرد.
۰۰۰
مي دانم ديوارهاي آن كلبه، شمعدانيها، پله ها، سبزه ها، چاي ها، قليان ها، گوش ماهيها، موجها، همه و همه تو و من را به خاطر دارند. مي دانم شمال در آن لحظه ها مسافري به اندازه ما عاشق نداشت. مي دانم "يه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست ................ نمي دونه يكي از اون دو تا قناري
بي صداست"...
رضا يزداني براي من با "شمال" شروع شد،
در "شمال" ماند
پرسيد چرا ازدواج نمي كني؟ با خنده گفتم: " آخه هنوز مردي پيدا نشده كه لياقتمو داشته باشه". خنديد. ولي چند ثانيه بعد با لحن جدي اي گفت: " اشتباه مي كني كه ازدواج نمي كني. چون بالاخره يه روزي مي رسه كه ديگه نه توي دنياي دخترها جا داري، نه به دنياي زنها راه داري."
خنده روي لبم ماسيد. ولي بهش نگفتم كه رسيده اون روز. من اما سعي مي كنم مهم نباشه واسم.

بعضي دوست داشتنها و بعضي عشقها - كه ديگر نيستند- و نبودنشان هم به يك دليلي ست كه خوشايند تو نيست و اصلاً اين نبودن را دوست نداري، انگار بايد سالگشتگي را از سر بگذرانند تا قلباً باورت شود كه ديگر نيستند. دست كم براي من همين بوده. باور كردنش سخت است كه در روزهاي خاصي "او" نباشد. يك جورهايي ته دلت منتظري در مناسبت و روز و لحظه به خصوصي اتفاقي بيفتد كه يك طورهايي به او ربط داشته باشد يا دست كم تو بتواني ربطش دهي. بهترش اين است كه يك جوري دوباره پيدايش شود.
...
فكرش را كه مي كنم مي بينم اصلاً جور در نمي آيد ظهر روز تعطيل باشد و تو نباشي كه آهنگ صدايت خستگي را از تن ببرد. مي داني؟ اصلاً از وقتي كه تو نيستي كارهاي خانه به من نمي چسبد. از وقتي كه رفتي تميز كردن هاي هفتگي خانه شده ماهانه و گاهي هم دوماهانه.
تازه، مگر مي شود باران ببارد و تو نباشي كه پله ها را به شوق آش داغ بالا بريم؟ راستي! ببينم اصلاً بي من توي يك شب باراني پيش سيد مهدي رفتن به تو مي چسبد؟!
تازه ترش هم، زمستان كه بيايد، وقتي تو نيستي چطور بايد به من بچسبد روي برفها راه بروم و بعد برگردم جاي پاهايم را نگاه كنم؟
و بعدش هم سردي شب ولنتاينم را نبايد باشي كه گرم كني؟ دلچسب كني؟ خوشبو كني؟
اينها به كنار ... بغض نوروزي ام را كه ديگر حتماً يكي بايد باشد كه نگذارد بي هوا ورم كند و از هم باز شود. نه؟
....
ولي نه. انگار واقعاً بايد "اولين ها بي تو" را بگذرانم تا دلم باورش شود. بايد بگذرد نشنيدن تبريك تولد از تو. بايد يك بار تجربه كنم تنها پا گذاشتن توي سالن فرودگاه را بدون تو كه منتظر روي صندلي ببينمت. بي تو بايد حتماً تنديس و قائم و صفويه هم بروم، وليعصر پايين هم. خريدهاي هم گران و هم ارزان بكنم و تو نباشي كه تعجب كني. سردي باد كوهسار هم بايد بي تو توي تنم بپيچد. حتي بي تو بايد يك بار ديگر توي خيابانها گم شوم و خودم مجبور شوم يك طوري راهم را پيدا كنم. بي تو بايد ولنتاين بيايد و برود. بي تو بايد بوي بهار را توي ريه هايم بكشم...
بي تو بايد همه اينها و خيلي چيزهاي ديگر سالگشتگي را به خود ببيند تا من باورم شود. اما كسي هست كه بداند اين سالگشتگي به معني چند وقت است؟ واقعاً چقدر، چند سال طول مي كشد تا همه اينها را يك بار ديگر بي تو تجربه كرد تا بفهمم انگار مي شود اينها اتفاق بيفتند و بعدش من باز هم زنده باشم؟
خوابگاه- پاييز 78
روي تختم نشسته ام. سهيلا و ليلا گوشه اتاق نشسته اند و با هم حرف مي زنند. شيلا با معده دردش كلنجار مي رود. گلي و بانو و نسترن هم راجع به آينده و اين كه دلشان چه مي خواهد و احتمالاً چه
مي شود حرف مي زنند. به من مي گويند تو هم يك چيزي بگو. گفتم :" نميدونم. فقط دلم مي خواد الان ده سال ديگه بود. خيلي دلم مي خواد بدونم اون موقع زندگيم چه جوريه." و يك جوري اين را گفتم كه انگار مي دانم آينده روشن و دلچسبي خواهم داشت.
...
ولي الان ...

الان دقيقاً ده سال از آن روزها گذشته. اما امروز جايي نيستم كه انتظارش را داشتم. دنيا آنطوري كه انتظارش را داشتم نيست. امروز سي امين سال زندگيم را پشت سر مي گذارم بي اينكه هيچ اتفاق خاصي افتاده باشد. درسم تمام شد، سر كار رفتم، خانه اي دارم، روزگارم را مي گذرانم. ولي جاي يك چيزي خالي ست. يك جايي احساس خلأ دارم. جاي عشق خاليست. خيلي وقتها شبحش روي زندگي ام سايه انداخت. دلم تپيد، دستم لرزيد. اما خودش نبود. ولي باز هم اميدوار به آمدنش بودم و هنوز هم.
الان ديگر به سن و سالي رسيده ام كه در مايه گذاشتن از روزها و سالها خست به خرج مي دهم. اين روزها زياد با خودم گفتم كاش الان دو سال ديگر بود. اما اين بار نه براي اينكه بدانم آن موقع كجا هستم و زندگيم در چه حال؟ فقط براي اينكه از اين روزها فرار كرده باشم. فقط براي اينكه از شبحي كه يك سال سايه اش روي زندگيم بود و به تمام وجودم رخنه كرده فرار كنم. فقط براي اينكه مي دانم زمان شفا
مي بخشد. و البته خوب كه فكرش را مي كنم مي بينم براي اينكه هم هنوز اميد دارم كه :
" يه روزي
يه جايي
يه جوري
يه چيزي
يه كسي "
هنوز صبر دارم و منتظرم. هنوز هم ...
* عصر نوشت: از صبح تا به حال تلفن و ايميل و اس ام اس هاي تبريك مي گيرم. اما جاي تو خالي ست. خيلي. هرچه تبريكها بيشتر مي شوند بغضم هم سنگين تر مي شود. مي داني؟ انگار كه تا سال نگذرد و مناسبتها بي تو سر نشوند دلم باور نمي كند.
سالگشتگي ست اين؟
Every house where love abides
And friendship is a guest,
Is surely home, and home, sweet home
For there the heart can rest.
- Henry Van Dyke
میپرسد که «خوبی؟» میگوید «هی چشمات پر اشکن انگار». میپرسد که «از دست من ناراحتی؟» میگویم که خوبم. میگویم که مال پاییز است. میگویم که نه، نه از دست تو.
او فکر میکند که من همهچیز را اورآنالایز میکنم، میگوید که باید یاد بگیرم بعضی وقتها حساب و کتاب کردن برای بعد را بگذارم کنار، باید بلد باشم خودم را رها کنم توی بغل همینحالا، همین لحظه.
من هر شب، وقتی کتاب را میبندم و چراغ مطالعه را خاموش میکنم، وقتی آلارمکلاک گوشیام را تنظیم میکنم روی شش و بيست دقیقهی فردا صبح، وقتی پرده را کمی کنار میزنم که باد شبانهی پاییز بپیچد توی اتاق و پتو را تا روی گوشهام میکشم بالا، همهی اینها را به خودم میگویم. بعد به همهی این حرفها جواب میدهم؛ تکتک، بهروشنی، متقاعدکننده. من هر شب به خودم و دیگران نشان میدهم که حق با من است، که تا همینجا کافیست، که بهتر است برگردیم به قبلترها.
صبح که میشود همهی دلایل دوباره هیچ میشوند و من هنوز همانجای دیشب ایستادهام.
سردمه. خيلي زياد. در اتاقم رو مي بندم كه باد كولر نياد تو. لبه هاي ژاكتم رو سرهم ميارم و مي نشينم روي تخت و خودم رو مي پيچم توي پتو. فايده نداره. از داخل سردمه. پاهام يخ زده. جورابام رو از كنار تخت برمي دارم و مي پوشم. دوباره توي پتو مي پيچم و پاهام رو جمع مي كنم توي شكمم و چونه ام رو مي ذارم روي دستهام كه روي زانوهام توي همديگه پيچيدن. نيم ساعتي همينطوري مي نشينم. خيلي سعي مي كنم اتفاقي نيفته. ولي يه هويي فوران مي كنه. قطره ها به سرعت پايين ميان. كمي بعد ديگه قطره نيستن. مثل يه آب جاري مي مونه. سعي مي كنم صدام بيرون نره. هق هقاي فرو خورده داره خفم مي كنه. يه نفس عميق مي كشم. كمي آب مي خورم ومي گردم لابلاي خاطره ها به زحمت يه صحنه مفرح پيدا مي كنم و اشكام رو پاك مي كنم. نمي شه. نمي تونم. فكر مي كردم اونقدر قوي شدم كه ديگه روبرو شدن با همچين چيزي آسون باشه واسم.
ناخودآگاه مي رم به سالهاي دور. خيلي دور. هشت نه سال پيش. دردش يادم نمي ره. يه همچين چيزي بود مثل امشب و شبهاي پيش. فقط كمي شديدتر. يادم مياد وقتي رفت دقيقاً احساس مي كردم يه تيكه از وجودم از جا كنده شده و نيست. خيلي طول كشيد تا كمي بهتر شد. كمي. هنوز باورم نميشه چطوري تاب آوردم و تحمل كردم. بار اولم بود. هيچ تجربه اي از روبرو شدن با همچين چيزي رو نداشتم. نمي دونم. شايد هم كار درست رو همون موقع مي كردم كه مي گذاشتم درد راه خودش رو پيدا كنه، اشك بشه، گريه بشه، بي خوابي و مريضي بشه. واحد پاس نكردن و حذف كردن بشه، داد زدن بشه و بيرون بريزه. هرچند طول كشيد. دو سال.
اين بار اما دارم با خودم مي جنگم. هر روز نقابم رو به صورتم مي زنم و سعي مي كنم صبور باشم و محكم و مقاوم و از خاطر ببرم و به اين فكر كنم كه تصميم درستي گرفتم و بايد اينطور مي شد. انواع و اقسام ترفندها و شيوه هاي روانشناسي رو به كار مي برم شايد از اين درد كم بشه. هي با خودم تكرار مي كنم "موهبتي است گاه بي تفاوت شدن نسبت به بعضي آدمها و رها كردن آن دست از روابط كه آزارمان مي دهند و اگر نه، دست كم وقتمان را تلف مي كنند". ولي يه جايي اون بالا، اون گوشه سمت چپ هست كه بدجوري مچاله و در هم فشرده شده.
خسته شدم. از چشم بستن به روي واقعيتهايي كه بعضي وقتها يك هويي خودشون رو مي نداختند توي رابطه و تو سعي مي كردي جمعشون كني – اما برخلاف اون كه مي گفتي يه حسن من اينه كه حواسم به اين ور و اون ور نيست، اما بود و مي ديدمشون. فقط اهميت نمي دادم. مثل فرشته هاي كوچولوي "هزارتوي پن" پس مي زدمشون. ولي آخرش با حس ششمم كه قاطي مي شد معجوني در مي يومد كه تو تمام اين مدت لايه لايه اعتمادم رو زير خودش دفن كرد. و وقتي نتونم اعتماد كنم چطور مي تونم عاشق بشم؟
خسته شدم. با تمام صبوري و محكم بودنم خسته شدم. از انتظارهاي طولاني تموم نشدني، از تحقير شدنهاي پنهوني، از اميد داشتنهاي بيخودي –اميدي كه توي بدترين شرايط هميشه ته تهاي دلم هست و هي اميدوارم، هي اميدوارم – و اين بار هم اميدوار به اين كه همه چيز درست بشه و نشد، كه صادق باشي و نشد، كه صميمانه و بي توقع دوست داشته باشي و نشد. و با همين اميد لعنتي هي عكسهاي عاشقانه گلچين كردم، هي فيلمهاي رمنس انتخاب كردم، هي گشتم و جاهاي رويايي پيدا كردم، هي رنگ انتخاب كردم، لباس، عطر، ساعت، گل، هي .... كه يك روز همه اينها رو نثار تو كنم. با تمام عشقي كه با تمام سختي سعي داشتم براي تو كنار بگذارم و نگه دارم. اصلاً مشكل از همين اميدها و خيالهاي كذاييه.
بگذريم. بگذريم.
چونه ام رو از روي زانو بلند مي كنم و نگاهي به ساعت مي ندازم. خوبه كه ساعت ديواري اتاق من صداي تيك تاك نداره كه با هر تيكش دلم بريزه و با هر تاكش نفسم بند بياد. فقط مونده كه بتونم ديگه منتظر نباشم. اهلي شدم. حول و حوش يه ساعتهاي خاصي كه مي شه تپش قلب مي گيرم و منتظرم شنيدن صداي زنگ Nigh Calls ام. ناخود آگاه. كه توي اين مدت صداش نيومد. نيومد. اما اينم عادي مي شه. مگه نه؟
شانس آوردم كه توي پاييز اتفاق افتاد. نه؟ دست كم مي دونم روزهاي پاييز و زمستون كه روز اول يك ساعتش اون وسطها گم شد و روزها هم هي كوتاه و كوتاهتر مي شن و لحاف شب زودتر رو آسمون پهن مي شه، تو هم زودتر توي رختخوابت مي خزي و شمارش معكوس شبانه من هم زودتر تموم مي شه.
...
بافتنيم رو ور مي دارم. اولين دونه رو كه سر مي ندازم يه قطره مي چكه و توي حفره اش محو مي شه.
بعضي عشقها مثل دريا مي مانند.
اول جذبت مي كنند،
عميق و بي نهايت و با ابهت به نظر مي رسند،
مدتي بعد عادي و يكنواخت مي شوند،
و در نهايت،
زده ات مي كنند.
و يعضي عشقها جنگل را مي مانند.
اول راه مي ترساندت،
پيشتر كه مي روي عميق تر و زيباتر و اسرارآميزتر مي شوند،
به هرطرفش كه نگاه كني چيزهاي تازه تر مي بيني و مي فهمي، خبري از يكنواختي و تكرار نيست
و در نهايت،
در زيبايي خيره كننده اش گم مي شوي.
تو مي ماني و زيبايي و آرامش بي نهايتش
روزها را هي رج زدم، هي رج زدم
تا به مرز طرح اندامت رسيدم
روزهاي تفتيده را هي به هم بافتم، به هم بافتم
به انتها نرسيدم
لحظه ها را هي سر انداختم
من به خود باختم
تمام ناتمام من،
با تو تمام نمي شود .....
ديگر خيلي سخت شده ماندن توي قاب تصوير آدم جدي و محكم و راسخي كه از خودم ساخته ام.
بسم است ديگر. بريده ام. مي خواهم بنشينم به اندازه تمام اين اشكهايي كه به بهانه محكم بودن،
فرو خورده ام زار بزنم.
كاش مي فهميدي آن روز كه همين طوري بدون قصد خاصي از خانه بيرون رفتم و در حال تماشاي ويترين مغازه ها آن مانتوي قشنگ را ديديم و خريدمش براي اين بود كه دلم مي خواست براي ديدنت كه مي آيم بپوشمش.
كاش مي فهميدي آن تاپ بند دار حرير پر چين را كه ديدم و به فكر افتادم امتحانش كنم تا اگر بهم مي آيد بخرمش براي اين بود كه وقتي كه پيش تو مي آيم تنم كنم.
كاش مي فهميدي اين كه هر از گاهي تقويم را ورق مي زنم و روزها را چك مي كنم، مي شمارم ببينم كي احتمالاً بتوانيم هم را ببينيم.
كاش مي فهميدي قورمه سبزي كه درست مي كنم از خودم مي پرسم تو دوست داري ترشيش كم باشد يا زياد؟
كاش مي فهميدي شبها دست و صورت و پاهايم را كرم كه مي زنم با خودم فكر مي كنم نكند تو دوست نداشته باشي كنار دختركي پيچيده در بوي كرم بخوابي!
كاش مي فهميدي نگاهم كه مي كني دلم مي لرزد.
كاش مي فهميدي هربار كه غيبتت طولاني مي شود و بعد با چند تا بهانه پيدايت مي شود من چه
مي كشم.
كاش مي فهميدي طي اين ماهها كه فاصله تماسهايت زياد و زيادتر مي شود، در فواصلشان چه به روز من مي آيد.
كاش مي فهميدي اين اواخر عذاب مي كشم از اينكه توي رابطه ها فقط اين منم كه درگير مقوله وفاداري هستم. آخر بهم نمي چسبد به دو نفر همزمان بگويم دوستت دارم. نمي شود اصلاً. نمي شود.
كاش مي فهميدي اطمينان و ايمان قلبي كه از هم بپاشد يعني چه؟
...
كاش مي فهميدي اين روزها توي محل كارم اين كه مدام عينكم به چشمم است براي اين است كه وقتي كسي صدايم مي كند و من نگاهش مي كنم تا ببينم كارش چيست، نور توي شيشه هايش منعكس شود و او نفهمد كه توي چشمهايم خيس است.
خيلي دردناك است. اين حس كه گويي قلبت فشرده مي شود، در هم مي شود، مچاله مي شود. معمولاً وقتي هم سراغت مي آيد كه در حال ترك دوست داشتن باشي. در حال ترك
خيلي سخت است عادت كني به اين كه اس ام اس هاي گاه و بيگاه ديگر نمي گيري ازش. به اين كه نيست كه صدايت بزند و تو از ته دلت بگويي جانم؟ به اين كه دوستت دارم هاي شبانه اش لالايي تو نيست ديگر. به اين كه چشمهايش نيست ديگر كه نگاهت كند و تو قلبت بريزد و به خيلي چيزهاي ديگر هم...
اينها همه دل را مي فشرد. بدطور. تو هي مي خواهي بقبولاني اش كه بس است ديگر. دوست داشتن بس است و او لج مي كند با تو، نق مي زند، داد مي زند، خودش را به اين در و آن در مي زند و بعد كه مي بيند انگار هيچ كاري ازش ساخته نيست مي نشيند به گريه كردن. اين را كه مي بيني تو هم ديگر طاقت نمي آوري. تو هم ديگر مي بري. تو هم ديگر آن آدم محكم و راسخ نيستي. تو هم مي نشيني به اشك ريختن و فقط مي بيني كه چه دردي دارد مي كشد دلت. با اين حال مجبوري خط و نشان بكشي برايش كه ديگر بس است. ديگر خطا كردن بس است. اما تو مي داني كه او آخرش راه خودش را مي رود. مي رود و آخرش باز با همان حال به سراغ تو برمي گردد و تو فقط حس مي كني كه قلبت فشرده مي شود، بيشتر از پيش. در هم مي شود، مچاله مي شود و نفست سخت بالا مي آيد. هي مجبوري بغضت را فرو دهي و هي نگاه به ساعت كني كه كي وقت اداريت تمام مي شود و كي مي تواني بروي خانه تا بنشيني يك دل سير، به اندازه تمام اشكهايي كه به بهانه محكم بودن، فرو خورده اي زار بزني.
و مدام يك فكر توي سرم مي چرخد. چرا هي كه سن و سالم بيشتر مي شود دل بستن هايم بي هواتر و دل بريدن هايم كشنده تر مي شوند؟!
پيش درآمد:
آبان:
1- هرماه حداقل يك كتاب بخوانم. هنوز هم شبها هنگام خواب، دراز كشيدن توي تخت و كتاب هاي چاپي به دست گرفتن و خواندن و زير بعضي جمله ها خط كشيدن چنان لذتي دارد كه با خواندن حتي بهترين كتاب الكترونيكي به دست نمي آيد.
ميثم:
این شماره 1 رو من سر کلاس تکنولوژی گفتم استاد مسخره ام کرد!!!
جريان سيال ذهني:
هنوز نتوانسته ام تمام لحظه هايم را با اجزاي دنيايي به اسم تكنولوژي وفق بدهم. قبولش دارم به اينكه زندگي را خيلي راحت و روان و ساده كرده و هرروز هم بيشتر. اما هنوز نتوانسته ام به طور كامل از مرز مدرنيته عبور كنم و هی از آنچه در روزهای قدیم داشتیم، یا شاید هم نداشتیم، فاصله بگیرم. خيلي ها را مي شناسم كه حاضر نيستند حتي يك روز زندگي شهري شان را نداشته باشند. قبل از سفركردن هايشان بايد اطمينان يابند از اينكه جايي كه مي روند موبايلشان آنتن مي دهد، به اينترنت دسترسي آسان دارند، حمام آب گرمشان هر صبح به راه است، عابر بانك هست، جاده هايش ماشين رو است، وسيله گرم كننده و سردكننده مهيا، قهوه آماده و و و ... .
من اما هنوز پيش مي آيد كه دلم بخواهد چند روزي را دور از همه اينها سر كنم. هنوز دلم مي خواهد گاهي سفر كنم به نقطه اي كه براي رسيدن به آنجا بايد كفش مناسب به پا داشت، جايي كه بتواني انتخاب كني سقفي بالاي سرت نباشد و چادرت را برپا كني و چراغ خوابت ماه آسمان باشد كه از هواكش چادر گوشه اي از آن را با يكي دو تا ستاره ببيني كه چشمك مي زنند، و شايد هم مجبور شوي يك پتويت را دو تا كني كه گرمتر شوي و لذت بخش تر از آن، این که به آغوش گرم او بخزی و سفت دورتو بپیچد. كه صبح با صداي پرنده ها و نوازش دست گرم آفتاب بيدار شوي، كه بددلي را كنار بگذاري و صورتت را با جاري رود كنار چادر بشويي، برگردي و ببيني آتش را به پا كرده و كتري روي سنگهاي تعبيه شده لابلاي هيزم ها گذاشته و كمي بعد چاي صحرايي با كمي نان و پنير صبحانه ات باشد.
هنوز گاهي به شدت دلم مي خواهد جايي باشم كه مو بايلم آنتن ندهد، به دنياي مجازي دسترسي نداشته باشم. توي يك دنياي واقعي باشم با آدم هايي از جنس اصل؛ گيرم كه تنشان هر روز آب نبيند و بوي دود بدهند و خودم هم و حتي او. كه به جاي سرمست شدن از عطر ورساچي و آرمانی و جیونچی و امثال اینها، در هم آغوشي با او بوي دود كه با عطر تنش قاطي شده از دماغم بالا برود و توي سرم بپيچد.
هنوز گاهي هوس مي كنم به جاي حرف زدنهاي شبانه با موبايل، با همان تلفنهاي قديمي كه شماره گيرشان انگشتي است به او زنگ بزنم و صدايش را از پشت همان خطها بشنوم. واضح واضح. كه احياناً آخر مكالمه صدا قطع و وصل نشود و بشنوم كه مي گويد دوستت دارم. شب خوش.
لذت بخش تر از همه اينها، باز هم خواندن كتابهاي چاپي ست. آن هم آخر شب كه دوش گرفته اي و همه كرمهايت را زده اي و خزيده اي توي تختخواب زير پتو و بالشتت را به لبه تخت تكيه داده اي و عينكت را به چشم زده اي و زير نور چراغ خواب داري مي خواني اش. كه ناگهان دستي بيايد و كتاب را از دستت بيرون بكشد و تو با نگاه پرسش گر نگاهش كني و او عينكت را از چشمت بردارد و كنار چراغ خواب بگذارد و قبل از اينكه فرصت كني نق بزني دكمه چراغ خواب را فشار دهد و هم زمان لب هايش را روي لبهايت...
به راستي با خواندن كدام كتاب الكترونيكي مي شود چنين لذتي را تجربه كرد؟
1- هرماه حداقل يك كتاب بخوانم. هنوز هم شبها هنگام خواب، دراز كشيدن توي تخت و كتاب هاي چاپي به دست گرفتن و خواندن و زير بعضي جمله ها خط كشيدن چنان لذتي دارد كه با خواندن حتي بهترين كتاب الكترونيكي به دست نمي آيد.
2- هيچ لزومي ندارد همه شريك لحظه هاي من باشند و بدانند روزهاي من و زندگي من چطور مي گذرند. دوست ندارم سوژه آدمهايي كه اطرافم مي پلكند باشم. اين است كه تعداد دوستهاي انگشت شمار ولي قابل اطميناني دارم. به عبارتي دايره روابطم محدود اما عميق است.
تبصره: دوستهاي مجازي اي كه قرار نيست واقعي شوند از اين قانون مستثني هستند.
3- تا جايي كه مي شود ياد خاطرات و ايام قديم را در ذهنم مرور نكنم. بدهايشان كه حسابي زيرو رويم مي كنند و خوبهايشان گرفتار نوستالوژي منجر به افسردگي.
تبصره: يادآوري بعضيهاشان صرفاً جهت استفاده به عنوان تجربه ايرادي ندارد. اثرشان را هم بايد به هرحال تحمل كرد.
4- در روابطم با مريخي(ها) سعي كنم خوش بين باشم، دوستش بدارم و عشق نثارش كنم. در عين حال وعده هاي بي اساس به خودم ندهم و انتظار اين را هم داشته باشم كه صفحه 180 درجه بچرخد. شايد آسيب كمتري ببينم.
تبصره: جمع كردن اين دو نقيض كنار هم كار سختي است. طبيعي است اگر گاهي نتوانم خوب به اين قانون عمل كنم.
5- اصرار نداشته باشم هميشه همه چيز را بدانم. گاهي دانستن، مردن است.
6- خودم را درگير شايدها، حدس ها، گمان ها و منظورهاي احتمالي نكنم. هركه منظوري دارد مستقيماً بگويد. عمدتاً در تفسير ايماها و اشاره ها خنگ هستم (عمداً شايد).
7- سعي كنم از اشتباهات و خطاهاي گذشته درس بگيرم. در عين حال با خودم مهربان باشم و باور داشته باشم من هم از جنس آدم هستم و گاهي دچار اشتباه مي شوم، حتي در سنين بالاتر.
تبصره: استناد به اين قانون راهي نباشد براي مرتكب شدن اشتباهات بيشتر و توجيه شان.
8- تا آنجا كه مي توانم سعي كنم نگذارم افسردگي، دلمردگي، بي حوصلگي و مانند اينها درمن ريشه بدواند، كه اگر اينها در وجود آدمي خانه كرد بيرون راندنش نيروي زيادي مي خواهد. علاوه بر اين، بيشتر آدمها دلشان نمي خواهد لحظه هاشان را با آدم هايي با مشخصات بالا بگذرانند.
تبصره: اجازه دارم گاهي، فقط گاهي از اين قانون سرباز بزنم و كلي افسرده شوم و تا دلم مي خواهد گريه كنم. چه با دليل، چه بي دليل.
نتيجه: آن كسي كه فقط در لحظه هاي خوشي همراه توست، برايش صرفاً يك سرگرمي هستي. آن كسي كه هم در لحظه هاي خوشي و هم در لحظه هاي غم همراه توست، برايش در حكم يك دوست هستي. و آن كسي كه تو فقط غمهايت را برايش مي بري و او شانه هايش را بي هيچ توقعي به تو مي دهد، عاشق توست.
گمانم تا همين جا كه توانسته ام خودم را بشناسم هنر كرده ام. و اما از فكر كردن درباره خودم و قوانين نانوشته ام، به يك نتيجه هم رسيده ام و آن اينكه: "روي هم رفته آدم محافظه كاري هستم و به جز چند مورد بسيار نامحدود، هيچ چيز برايم 100% نيست".
بايد از گنجيشكك اشي مشي سپاسگذار باشم كه باعث شد كمي درباره خودم فكر كنم و به يك خودشناسي نسبي برسم. و ناگفته نماند كه بديهي است رسيدن به برخي از اين قوانين بدون شك مسببيني داشته است.
از تو به خود رسيده ام ...
* كساني كه لينكشان اين بغل است و قبلاً دعوت نشده اند، دعوتند. نمي گويم به بازي، كه بازي نيست. بيشتر نوعي تفكر در مورد خودمان است.
دروغ چرا؟ واقعاً دلم مي خواست از هواپيما كه پياده مي شوم، از سالن كه خارج مي شوم، از در كه مي خواهم بيرون بيايم تو را منتظر ببينم، كه با لبخندي از من استقبال مي كني، كه بي اختيار لبخند به لب من هم بنشاند و دلم از ديدنت گرم شود. كه جلو بيايي، بغلم كني و بگويي كه چقدر دلت تنگ شده، چمدانم را بگيري و من لذت ببرم از اين كه مردي مثل تو را كنارم دارم.
نمي داني چقدر دلم گرفت وقتي كه گفتي مراسمي هست كه بايد بروي و عليرغم ميلت شايد نشود كه بيايي. و مي داني چقدر لذت بردم وقتي گفتي ولي بايد برنامه را يك طوري ترتيب بدهيم كه بشود بيايي، كه تو هم دوست داري لحظه آمدنم آنجا باشي. و نمي داني چقدر ذوق زده شدم روزي كه گفتي همه چيز رديف شده و من به آن آرزوهاي دوست داشتني بالايي ام مي رسم.
هنوز تك تك لحظه ها پيش چشمهايم مي آيند و مي روند. بوسه اي كه توي ماشين يغرتان مي خواستم روي لبت بنشانم و تو شك داشتي كه منظور من مطمئناً لبهايت است! و كمي صورتت را جابجا كردي تا من صورتت را ببوسم. خب تقصير هم نداشتي. سرسختي و كله شق بازيهاي من بود كه تو را مردد مي كرد. ولي من منظورم دقيقاً لبهايت بود و يك بوس بچگانه كه دلم مي خواست رويشان بنشانم.
...
مي داني كه هفته اول ديدارمان را خيلي دوست نداشتم، به خاطر سهم كمي كه از تو داشتم. تنها چيزي كه دلم مي خواهد هي مرورش كنم آسانسور خانه تان بود كه اولين بوسه دلچسبم را با تو آنجا تجربه كردم و طعم واقعي لبهايت را...
بوسه جادويي تو،
كشف دوباره شراب
...
آخر هفته خوبي نگذرانديم. هنوز باورم نمي شود كه اين من بودم و اين همه وسعت دلخوري و تصميم به رفتن يكباره ام. چطور بگويم چقدر از تو ممنونم بابت تمام روز ناز كشيدنت و مرا راضي كردن به ديدنمان، كه كمي در مورد مشكلمان با هم حرف بزنيم. و نمي داني چقدر آخر آن شب كه به خانه برگشتم احساس سبكي خوبي داشتم. سبكبال و خشنود از بودن با تو. هرقدر هم كه در مورد دانستن ريزه كاريهاي رابطه حرفه اي نباشي.
و ديگر همان بود.
...
روزهاي بعدي كه با تو گذراندم هر روزش را بيشتر از روز قبلش دوست داشتم. باراني كه با هم زيرش خيس شديم، سرمايي كه با هم درش لرزيديم، آشهايي كه با هم خورديم، آب اناري كه من خوردم و تو دوست نداشتي، كباب بالي كه من با لذت و اشتها به دندان مي كشيدم و تو تماشايم مي كردي و از دردي كه امانت را بريده بود هيچ نمي توانستي بخوري. (راستش كمي عذاب وجدان دارم كه با آن حال خرابت بيرون كشاندمت. مي بخشي ام كه. نه؟ تقصير ندارم. فرصت زيادي براي با هم بودن نداشتيم و مي خواستم تك تك لحظه هاي با تو بودن را سرمست شوم از عطر وجودت.)
بوي تو آرامش آب ...
...
تاريكي را هميشه دوست داشتم. ديگر چه رسد كه تاريكي متعلق به گوشه دنج و تاريك و امن يك ماشين توي يك پاركينگ خلوت باشد، و من آزاد و رها در آغوش گرم تو با يك بوسه طولاني و داغ داغ كه بند بند وجودم را غرق لذت با تو بودن مي كرد. و دستهايت ... دستهاي مردانه ات كه روي تنم مي رقصيد.
...
و آخرين روز كه هرگز از ياد نمي برمش. كه بي هيچ برنامه اي، همينطور رفتيم و رفتيم تا سر از كندوان در آورديم و آشهاي داغش توي آن برف و سرماي چندي زير صفر. چه كسي باورش مي شود كه ما تا ديزين رفتيم كه فقط ناهارمان را آنجا خورده باشيم و داغ دل ناشي از برف نديدن تهران را توي برفهاي آنجا از ياد ببريم؟
...
مهربانم،
روزهاي با تو بودنم مگر از ياد من مي رود؟ مگر مي توانم ناديده بگيرم اين واقعيت را كه حس ديگري با تو پيدا كرده ام؟ كه طعم خيلي خوبي دارد؟ كه دوباره احساس مي كنم زنده ام؟
لذت آن روزها هنوز با من است عزيز دل.
گويي كه هنوز در سفرم...
من هنوز در سفرم
سال نو مبارك. آرزومند رزوهاي رنگي و شادم... براي همه دوستان مجازي و واقعي. ![]()
كمي مشغول و بي حس و حال و تنبل شده ام اين روزها. ببخشيد ديدهايتان بدون بازديد است. ولي كافه من تعطيل نمي شود.
دارم مي روم.
دارم به سفر مي روم.
دارم به يك سفر دل انگيز مي روم.
دارم مي روم كه خودم را، تو را پيدا كنم.
دارم مي روم كه به اندازه كلي از روزهايم خاطره هاي شيرين بيابم.
كه شبهايم را با مزه مزه كردنشان به خواب روم.
دارم مي روم كه زندگي كنم
... شايد.

پير بود. اين اواخر ديگر حرف زدن هم برايش سخت شده بود اما محبت در صدايش موج مي زد. هميشه هم صحبت و هم سن و سال همه مي شد. به مولا هم ارادتي خالص و عميق داشت. ساكن خانه بزرگي بود با دري باز به روي همه و از آن والاتر ، چهره و قلبي گشوده به روي همه. نه اينكه در سالهاي سالگشتگي مرامش اين شده باشدها. به قولي " ... هر گبري به پيري مي شود پرهيزكار". نه. ازهمان سالهاي جوانيش همينطور بود.
عصر كه مي شد ميز و صندليهاي توي ايوان را مرتب مي كرد، حياط و باغچه را آبپاشي مي كرد، چايش را دم مي كرد و درب حياط را باز مي گذاشت تا مبادا اقوام و فرزندان و نوه ها و خواهرزاده ها و برادر زاده ها كه مي آيند پشت در معطل شوند. اين زن محبتي عميق و زلال داشت. خيلي كم ديده بودم كسي به دست و دلبازي و مهرباني او. سرشار از انرژي مثبت زندگي بود. سرشار. اشك به چشمم نشست وقتي شنيدم كه شب عاشورا عطاي دنيا را به لقايش بخشيده. هرچند مدتهاست پديده مرگ را باور كرده ام و پذيرفته ام، اما رفتن بعضي ها چنگ به دل آدم مي اندازد. و او از همان ها بود.
مراسم خاكسپاريش صبح برگزار مي شد. رفتيم. و مراسم بزرگداشتش هم بعد از ظهر همان روز. اما از آنجا كه اگر تا عصر مي ماندم برگشتنم به شهر خودمان به شب مي خورد و برايم سخت مي شد، تصميم نداشتم مراسم بعد از ظهر را بمانم. اما دلم پا نكشيد.
بعد از ناهار و قبل از شروع مراسم، از سالن غذاخوري به خانه اش رفتم. لبه ايوان نشستم و همينطور كه چاي طعم گرفته با برگ نارنج خانه اش را آرام سر مي كشيدم همه جاي حياط را خوب نگاه كردم. انگار كردم كه اين آخرين بار باشد كه اينجا را مي بينم. حياط آجرفرش با آجرهاي گٍلي، باغچه بزرگ پر از درختان نارنج و حوضي پرآب كنار باغچه.
برادرم هم آمد. او هم دوستش داشت. زياد. به رسم او حياط و درختها را آبپاشي كرد. هر قطره آبي كه روي آجرهاي گلي كف حياط مي خورد بوي خوبشان بلند مي شد و كمي بعد با بوي برگهاي خيس درختان نارنج قاطي شد. هي نفس كشيدم و عطر خاص و خوبش را به ته ريه هايم كشاندم. عطري كه برايم تازگي نداشت، اما هربار همان حس ناب را برايم به همراه مي آورد، كه بيشتر روزهاي بچگيم با آن آميخته بود. با حسرتي عميق. كه اين شايد آخرين باري باشد كه ريه هايم چنين عطر نابي را تجربه
مي كنند. از آن عطرهايي كه تا چندي ديگر توي هيچ خانه اي، هيچ جا پيدا نمي شود. كه فقط و فقط وقتي سرانگشتانم بوي نارنج گرفت خاطره آن روزها و تمام روزهاي بچگي برايم زنده شود.
كودك فرداي من! كاش مي شد عطرش را برايت نگاه دارم تا هر بار كه از استنشاق بوي آهن و دود به تنگ آمدي، آرامت كند. كاش مي توانستم.
دارد يادم مي رود. تمام قرارهايم، كه شرط لازم زندگي كردن در دنياي امروز ماست.
كه عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
كه عشق مزه اي گس دارد.
كه اعتماد را نشايد، به هيچ آدمي از جنس تو.
كه نگذارم دلم ديگر بلرزد.
كه نگذارم اشكهايم در هواي نبودن و كم بودن بلغزند.
كه نگذارم هيچ چيز و خصوصاً هيچ كس مانع راه آينده شود. آينده!
كه هي دودل نشوم بين رفتن و ماندن.
كه اعتراف به عشق را نشايد.
كه مدام تاب بياورم در برابر وسوسه بوسيدنت، بوئيدنت... و در تو گم شدن...
تمام قرارهايم دارد يادم مي رود بي آنكه ايمان آورده باشم كه سزاوار اين فراموشيها هستي يا نه.
فقط يك چيز در خاطرم مانده...
براي من از هم پاشيدن ايمان بدترين اتفاقي است كه ممكن است در زندگيم رخ دهد.
خلاصه اينكه آخرش باز هم سريديم... بدطور
* بايد فيلم "كلاهي براي باران" را ديده باشي كه مفهوم سريدن را عمبق لمس كني.
* همين طوري نوشت: فكر كنم همه ما يه چيزايي هست تو زندگيمون، يا شايدم يه چيزايي نيست، كه حسرتش تا آخر عمر به دلمون مي مونه.
مي گويد: "دوستم داري؟"، مي گويم: " دارم".
مي گويد: "عاشقم هستي؟"، مي گويم :" نيستم".
مي گويد: " هستي" ، مصرانه مي گويم نيستم.
مي گويم تو در تعريف من از عشق نمي گنجي.
اما نمي گويم كه هنوز كنار تو آرامش را نيافته ام.
نمي گويم كه از اينكه به فلسفه بافيهاي من -به قول خودت-، گوش نمي دهي ناخشنودم.
نمي گويم از اينكه متوجه نمي شوي كه شبها قبل از خواب بايد صدايت را بشنوم و گرنه تمام شب خواب و بيدارم، نا خرسندم.
نمي گويم اينكه به جاي زنگ زدن و شنواندن صدايت بايد پيام فرستادنهاي پشت سر همت را جواب دهم مرا مي رنجاند.
نمي گويم اينكه تو آرزو نداري بنشيني و من كنارت لم بدهم و برايت "يك عاشقانه آرام" بخوانم براي من اتفاق بدي است.
نمي گويم از اين فاصله اي كه بين تو و من است و اينكه نمي توانم در يك شب پاييزي از سرما به تو بچسبم و در بوي خوش عطرت گم شوم ناراضيم.
نمي گويم ...
و او همچنان مصرانه مي گويد كه عاشقم هستي.
اينها مربوط به اوايل آشناييمان است، سخت ترين دوران دوستي به گمانم.
الان خيلي بهتر شده، و دوست داشتني.
پاييز 79
ظهر است و هوا خنك. خيلي خنك. تازه از دانشگاه برگشته ام. آفتاب بي رمقي با ناز خودش را همه جا پهن كرده. كمي دلگيرم. دلم يك چيزي مي خواهد. انگار يك كاري بايد انجام شود، اما نمي فهمم چيست؟ ... تلفن زنگ مي خورد. مي گويد: "هوا خيلي خوبه. بيام دنبالت با هم بريم بيرون؟" بدون فكر جوابم مثبت است. مي رويم توي يك پارك خلوت و روي چمنها مي نشينيم. پاهايم را دراز مي كنم. با هم حرف مي زنيم. كمي تنه ام را عقب مي دهم و دستهايم را از پشت ستون تنم مي كنم. سرش را روي پايم مي گذارد. آفتاب مژه هايش را ناز مي كند و مجبورش مي كند چشمهايش را ببندد. دستم را توي دستش مي گيرد و با هم حرف مي زنيم. از همه چيز. داستانها مي گوييم. كرختي خوبي به سراغم آمده. آفتاب بي رمق ظهر پاييز انگار جان مي دهد به من. بعد از ساعتي مي گويم برگرديم. سرم را خم مي كنم و همينطور كه چشمهايش بسته است آرام مي بوسمش و بلند مي شويم.
به خانه كه برمي گردم ديگر دلم هيچ چيز نمي خواهد، كه انگار گذران ساعتي زير آفتاب پاييزي كنار او و شنيدنش تمام آن چيزي بود كه در آن لحظه مي خواستم. آرام آرامم. غرق لذت ...
پاييز 87
از ديشت تا حالا باران مي بارد. الان بند آمده. هوا خنك است. خيلي خنك. كارهاي شركت را كنار گذاشته ام و از پنجره بيرون را نگاه مي كنم. آفتاب كم كم خودش را دارد از لابلاي ابرها بيرون مي كشد. جدال بين ابرها و آفتاب ديدني است. ابرها سعي مي كنند بپوشانندش. آفتاب اما با لجبازي مدام خودش را كنار مي كشد و آخر سر هم جدال را مي برد و با فخر خودش را همه جا پهن مي كند. كمي دلگيرم. دلم يك چيزي مي خواهد. اين بار ديگر مي دانم چيست. كه موبايل زنگ بخورد و بگويي: " هوا خيلي خوبه. بيام دنبالت با هم برم بيرون؟" و بدون فكر جواب مثبت بدهم. كه برويم توي يك پارك خلوت و روي چمنها بنشينيم و پاهايم را دراز كنم و با هم حرف بزنيم. كه كمي تنه ام را عقب دهم و دستهايم را از پشت ستون تنم كنم. كه در همان حال دزدكي بوسه اي از من بگيري (كه با يكي از همين بوسه هاي دزدكي تپيدن دلم را از آن خود كردي) و سرت را روي پايم بگذاري. كه آفتاب مژه هايت را نازكند و مجبورت كند چشمهايت را ببندي. كه دستم را توي دستت بگيري و با هم حرف بزنيم. از همه چيز. داستانها بگوييم. كه ساعتي بگذرد و بگويم برويم. كه دستم را از لابلاي موهايت عبور دهم و آرام خم شوم و گودي گلويت را بوس كنم. بوسه اي از من بگيري و برويم. كه برگردم شركت و دلم ديگر هيچ نخواهد...
گيرم كه نزديك من باشي. اينجا توي همين شهر. اين هوا وسوسه ات مي كند كه زنگ بزني و دنبالم بيايي و برويم پارك؟ گيرم هم كه بيايي، مانده ام تو كه داستان گفتن و شنيدن را دوست نداري با هم چه بگوييم؟ از چه بگوييم؟ از روزمرگي ها؟ كه من ازشان فراري ام؟ از اينكه فلاني راجع به كارت چه گفت و بهماني زنگ زد و ماشين را به چه قيمتي خريدي و اجاره خانه را با همان مستأجر قديمي تمديد كردي و و و .... ؟
جاي تبادل انديشه و احساس و عاطفه و مهر تو و من كجاست؟ جاي - به قول تو- داستان گفتنها و شنيدن هامان كجاست؟ جاي گرفتن دستهايمان؟ جاي پا به پاي هم قدم زدنهاي عاشقانه؟ جاي ساعتي كنار هم سر كردن به دور از روزمرگيها و داراييها و گرفتاريها؟ جاي اس ام اسها و تلفنهاي گاه و بيگاه كوتاه كه از هزار بار دوستت دارم هاي كليشه اي هر شب، خوش ترند، و لحظه هاي كوچك را جاودانه مي كنند؟ جاي سفر رفتن هاي دور از همه چيز؟
كجا جا مانده اي؟ كم شده اي. كمرنگ شده اي. داري مي روي توي حاشيه زندگي ام. حواست به اينها هست؟ و به من؟ كه دوستت دارم؟ به خودت؟ كه اين همه كم مي گذاري؟ من كه مي دانم بعد از اين همه "كم گذاشتن" تو، آخر سر من متهم مي شوم به "كم آوردن". عليرغم اينكه بارها و بارها بهت گفته ام اين را، "كه كم مي گذاري" و هربار همان بهانه هاي روزمره جواب من است كه از نظر خودت خيلي هم منطقي و معقولند. چقدر بايد به انتظار پيش آمدن موقعيت و بهتر شدن شرايطمان باشيم؟ چرا نمي توانيم از همين لحظه هاي كوچكمان استفاده كنيم؟ چقدر تكرار؟ چقدر تكرار؟
آخرش يك روز مرا توي روزمرگيهايت گم مي كني ...
پ.ن. سناريوهاي زندگي آدم كم و بيش گاهي تكرار مي شوند. ولي بازيگرانشان هميشه همان قديميها نيستند. نيستند ...
پ.ن. در راه عشق ايثار بايد كرد، نه انجام وظيفه.
دو هفته ای می شد که ندیده بودمش. دیدارهایمان همیشه کوتاه و گاه و بیگاه است و شاید در سال دو سه باری بتوانیم یک دل سیر هم را ببینیم. از اولش همینطور بوده و یک جورهایی عادت کرده ایم. اما گاهی هم هست که تحملش سخت می شود. خیلی. حالا هم دو هفته ای می شد که ندیده بودمش. دلتنگش بودم. شدید. شب می آمد و پس از توقف شبانه، صبح فردا عازم شهرک می شد. و معلوم هم نبود کی بتوانیم دوباره هم را ببینیم. فکری به سرعت از ذهنم گذشت. بعد از اینکه باهاش حرف زدم و مطمئن شدم به پرواز رسیده تصمیم گرفتم فکرم را عملی کنم...
شیر پاک کنم را برداشتم و سریع صورتم را تمیز کردم. کرم پودر را روی صورتم مالیدم. سایه چشمهایم را ترکیب کردم و پشت پلکهایم زدم. خط چشم، به سرعت ولی با دقت. خوب شد. کمی ریمل جادویی، رژ گونه مخصوصم و در آخر خط لب و رژلبی که لبهایم را خواستنی تر می کرد.

موهایم را به سرعت درست کردم، کمی پوش دادم و بالا بردم. مانتویم را از کمد بیرون کشیدم و تنم کردم. شال جدیدی را هم که چند وقت پیش خریده بودم روی سرم انداختم. چیزی کم بود... گوشواره های استیل را از توی جعبه شان بیرون کشیدم و به گوشهايم انداختم. کیفم را برداشتم. آماده بودم. کمی عقب رفتم و خودم را توی آینه برانداز کردم. همه چیز به نظر خوب می آمد. همینطور که کفشهایم را می پوشیدم شماره گرفتم. اشتراکم را دادم و سریع رفتم پایین.
در تمام این مدت قلبم لحظه ای آرام نمی گرفت. تاکسی رسید. سوار شدم و خواستم سریع برود. وقتی رسیدم با عجله خودم را به سالن رساندم. همزمان ورود اعلام شد. کمی چشم چشم کردم تا یک صندلی خالی جای مناسبی پیدا کردم و نشستم. تپش قلبم را از زیر مانتو حس می کردم. چشمم به درب ورودی بود و آدمهايي كه مي آمدند. ديدمش كه آرام وجدی وارد شد.
برای یک لحظه قلبم از آن همه تپش ایستاد، و کمی بعد آرام آرام می تپید. هندزفری توی گوشهایش بود. شماره اش را گرفتم. جواب داد اما صدای من نمی رفت. دوباره گرفتم. باز هم صدای من نمی رفت. همینطور که آرام آرام قدم بر می داشت با ابروهای کمی گره خورده و چشمهای سیاهش کمی نگاهی به اطراف انداخت. نزدیک درب خروجی که رسید نگاهش به من افتاد و ثابت ماند.
احساس کردم زمان برای لحظه ای متوقف شده. برای چند صدم ثانیه از حرکت ایستاد، گره ابروانش باز شد. لبخند زدم. با لبخندی سرشار از شگفتی جوابم داد. انگار مردد بود جلو بیاید یا نه. موبایلم زنگ خورد. جواب دادم. فقط پرسید: "اینجا چه کار می کنی؟" و من گفتم که پرسیدن ندارد. دلتنگت بودم. و وقتی فهمید آنها که کنارم نشسته بودند همراهان من نبودند افسوس خورد که چرا نمانده. نمی شد دیگر. استقبال کننده اش دیده بودش و باید می رفت. کمی بعد بلند شدم، از سالن بیرون رفتم، تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم.

و شب که توی تختم رفتم دیدارمان را مرور می کردم. نشد در آغوش بگیرمش، فشارش دهم، سیر نگاهش کنم و چانه اش را ببوسم. اما همین که دیدمش آرامم کرد.
و نگاهش، نگاهش که انگار نرم ترین پر دنیا را روي صورت قلبم کشیده بودند.
مي دانم در دو حالت است كه نمي شود واقعيت آن چيز را ديد.
يا آنقدر دوري ازش كه فقط يك تصوير وهم آلود و به خيال خودت جذاب مي بيني، مثل وقتي كه ماشين مدل بالايي را از دور مي بيني كه رد مي شود، يك لحظه نگاهي تويش مي اندازي و خيال مي كني چه لعبتي، چه تكه اي است كه سوارش است...
يا آنقدر نزديك نزديك كه همه چيز تار مي شود، مثل وقتي كه كاغذ نوشته شده اي را روبرو، دقيقاً روبرو و در واقع چسبيده به چشمهايت مي گيري...
فقط نمي دانم چرا هيچ وقت ياد نمي گيريم ماشينها و كاغذهاي دور و برمان را از فاصله مناسب ببينيم. هيچ وقت...
در سالهاي نوجواني بلد بودم بدون درگير بودن در يك رابطه عاشقانه از حال و هواي رمانتيك ويلاي محمودآباد در يك عصر باراني كنار آتش شومينه لذت ببرم بدون اينكه هوس كنم كاش اويي باشد كه در آغوشش لم بدهم. ولي گمان كنم اگر دوباره همان فضا تكرار شود دلم او را بخواهد. اصلاً عصر باراني كنار شومينه توي ويلاها را بدون او مي شود مگر گذراند؟
آبان است ديگر.
دوست دارد هر بار كه اس ام مي زند حتماً جوابش را هم بگيرد.مهم است برايش، ولي خيلي وقتها هست كه نمي گيرد.
حالا بعد از فرستادن شماري اس ام اس هاي بي جواب،كه كلي دلش را گرفت، بهترين جواب اس ام اسی كه امروز گرفت صداي زنگ موبايلش بود.
آبان كلي خوشحال شد. مي بيني چه راحت و آسان؟
آبان است ديگر ...
